تبليغاتX
فروشگاه اینترنتی 24

Free JavaScripts provided
by

قصر احساس

به قصر بلوری احساس خوش آمدید

 

 

تقدیم به مجنون و لیلایی که در سرزمین دل ... در شهر عشق قدم گذاشتند

 

دنيا ليلارا  از تو گرفت و مجنون را از من

 

دنيا چشم پر اشك به من داد و چشم پر خون به تو

 

ديده گان خسته ام...

 

پر و بال شكسته ام...

 

اين همه درهاي بسته ام را چه كس خواهد گشود

 

زير اين گنبد دلتنگ كبود

 

كه دلم به وسعت آبيش از غم سرود

 

و چشمه هاي چشمم همه رود رود

 

راه به سوي آن همه دريا نمود

 

به خاطر آنچه كه در طالع من نبود

 

مي رفت تا دور شود از اين گفت و شنود

 

تا رها شود از اين همه كمبود

 

او كه رفت و بر خوشبختي خود افزود

 

رفت اما چه زود ....چه زود!

 

و آرامم كه آرام در بهشت عشق آسود...

 

 

+ نوشته شد پنجشنبه 11 خرداد1385در لحظه ی  20:17  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون 

 

در جاده هاي دلم قدم مي زني هنوز

 

در هر شب...  به هر ناله و آه و سوز

 

اي دل ميان آواره هاي خودت بسوز

 

بعد هم تكه تكه هاي خودت را به هم  بدوز

 

ديشب كه برايم شمع آوردي

 

و در تاريكي غصه هايم روشن كردي

 

نمي دانستم كه شايد در خواب ،راه رفته را برگردي

 

چگونه مي توانستي آرامشم بخشي

 

وقتي كه خود پر از آنهمه دردي

 

در غزلم واژه ها را سياهپوش كرد م

 

و باز تنهايي را در آغوش كردم

 

حريري از غم بر دوش كردم

 

و به راه افتادم...

 

چشمهاي تو آمد در يادم

 

همانچه كه داد بر بادم

 

گام بر مي داشتم

 

و نام تو را در سطر سطر دلم مي نگاشتم

 

گام بر مي داشتم

 

به بلنداي عشقم كه به اوجم مي برد

 

و به بلنداي انديشه هايت كه چون موج ، خيالت را بر ساحل دلم مي كوبيد

 

حال و هواي دلم غمزده بود

 

درست مثل اين سرود كه شعرش از هجر تو بود

 

آسمانم گرفته بود...

 

مهتاب در خواب بود

 

غصه هاي دلم يك كتاب بود

 

صداي رعد و برق هق هقم  تنم را مي لرزاند

 

و دختركي را در تنهايي هايش مي ترساند

 

حالا چشمهايم در كنج خود به باران نشسته بود

 

وقتي نگاه تو به لحظه هاي من پلك خويش را بسته بود

 

دلم شكسته بود و قدمهايم خسته بود...

 

آرام آرام خورشيد ِ لبخندهايت داشت غروب مي كرد

 

و در دل عميق دريا رسوب مي كرد

 

دريا را عجيب طوفان گرفته بود

 

و پريزاد دريايي زير آن همه آب ،اشكهايش را شسته بود

 

باد موسيقي غمگين مي نواخت

 

به لبم زمزمه هايي مي ساخت

 

باز هم نام تو بر لب آمد

 

بر همه جاي دلم گرمي آن تب آمد

 

كه از آن لحظه... وزان شب آمد

 

آه نمي داني چه بر سر من مي آمد

 

روي جزيره ي دل

 

كنار ان ساحل

 

كه هر لحظه موج يادت به آن مي كوبيد

 

زانوان غم در آغوش كشيدم

 

نمي داني در دريا چه ديدم

 

كشتي هايم را...

 

كشتي هايم را كه غرق شده بودند

 

و دزدان دريايي

 

كه آن همه لبخند را  از من ربودند

 

و كبوتران رهگذر هيچ نپرسيدند

 

چرا دلهامان شعري بر وزن غم سرودند

 

...

 

اين دريا منم كه بي تابم

 

آن آسمان منم كه بي مهتابم

 

اين غزل منم كه غمگينم

 

اين حادثه را منم كه مي بينم!

 

 

 

+ نوشته شد سه شنبه 9 خرداد1385در لحظه ی  16:55  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون   


                  مرا ويران مكن ويرانه ميمانم


                   بمان با اين دل تنها برايت شعر مي خوانم

 

 

 

+ نوشته شد سه شنبه 9 خرداد1385در لحظه ی  14:15  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون   

 

                بيا كودك دلتنگي ام را تاب ده

 

                                    اين شب سرد مرا مهتاب ده

 

 

 

+ نوشته شد سه شنبه 9 خرداد1385در لحظه ی  13:50  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون   

 

 

شعرهايم را دوست دارم

 

وقتي شعر مي گويم

 

خوب آنرا مي بويم

 

چرا كه عطر تو را دارند

 

و در غزلهايم ردپاي تو پيداست

 

وقتي با واژه هاي احساسم قدم مي زني

 

صداي گامهاي تو در ذهن دلم مي پيچد

 

حالا ديگر فقط به ياد تو شعر مي گويم

 

و بهانه هايم را در بي تابي هايم براي تو مي جويم

 

و واژه ها را به ياد تو تفسير مي كنم

 

و دوباره مرور بر برگي از اين تقدير مي كنم

 

حالا ديگر در خيالم تنها نيستم

 

تو نيز با مني

 

هر جا كه مي روم

 

هر جا كه مي مانم

 

هر جا كه مي گريم

 

تو نايابترين بودي كه يافتم

 

همان حسي كه هميشه در خيال مي بافتم

 

آخرش قلب رويا را شكافتم

 

و تو را از اعماق آن بيرون كشيدم

 

آنگاه كه رنگ نگاهت را ديدم

 

آن لحظه بود كه معني عشق را فهميدم

 

و شيريني آن نمك را چشيدم...همان كه مي داني

 

اما انگار بايد بي وفايي مي خريدم

 

و از لبه ي ترس مي پريدم

 

ديشب كه يادت را مرور مي كردم

 

و از كنار عشقت عبور مي كردم

 

قدم با تو بر مي داشتم و دل پر از غرور مي كردم

 

از چشمهايت فانوس شكسته ام را پر نور مي كردم

 

و من در اعماق احساسم به تو

 

خنده ي ترديد را در ديدگانت ديدم

 

آن لحظه در سرماي كلامت به خود لرزيدم

 

وقتي كه لحظه هايت پر بود ز افكار

 

دور مي كرد مرا از تو انگار

 

پايان مي داد به ديدار

 

چه بگويم كه قلم پر راز سرنوشت

 

اسم ما رو كنار هم ننوشت

 

ولي همه ي اميد من به  خداست

 

كه يه روز دوباره ببينمت توي بهشت

 

اونچيزي كه خواستم از يادت نره

 

چونكه پلكاي عشق من هنوز تره

 

قلب كوچيك من از اونچه ديدي نازكتره

 

يادت نره ...يادت نره...!

 

 

+ نوشته شد پنجشنبه 4 خرداد1385در لحظه ی  7:7  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون