دلم گرفته بهتـــــــــرین حکایت دوباره شو میان شعــــــــر من بیا شبیــه استـــــــعــاره شو به خـــــــواب من بیـــــا کمی قصـــه ی عاشقانه شو دروغ با دلــــم نگــــــــــو جمـــله ی صــــــادقـــانه شو به روی لبهــــــــــای غمــین خنــــــــــده ی جــــــاودانه شو به چشــــــــــــم من نگــــــــــاه کن لحظـــــه ی عـارفانه شو میان واژه گــــــــــــــم شدم ترانــــــــه ی دوبــــاره شو جواب هر بهــــــــــــــانه شو بهـانه شو بهانـــه شو دلم گرفته مثل شــــــــب برای من ستــــاره شو بیا دوباره مهربــــان راهی ِ این ترانه شو شاید هنوز هم شبها چشم در راه طلوعم باشی... خواهم که پر گشایم سوی تو پروانه پروانه خواهم بسوزانیم ای شمع مستانه مستانه خواهم که عاشق باشمت دیوانه دیوانه از چشم مستت من شوم ویرانه ویرانه با من بیا در شهر عشق افسانه افسانه تا دل دهم عشق تو را جانانه جانانه با من بمان در قصر دل شاهانه شاهانه تا سر کشی مهر مرا پیمانه پیمانه وز شوق عاشق باشییَم مهرانه مهرانه می بندمت عهدی ز دل جاودانه جاودانه بنشین در صدف گون دلم دُردانه دُردانه امشب از اون شباست که دل با تو پر از حکایته دلم گرفته از خودم بــــــــــــــازم پر از شکایته تو مثل ماهی اما من شب سیــاهم مهربون هر شب میام به یددنت زیر سقف آسمون ستاره ی مهربانم سلام! دفتر دلتنگی هایم را ورق می زنم در چشمم دوباره باران است ارام و نم نم باز طلوع کرده است خورشیدی از غم لحظه هایم باز تو را دارد کم تو آن ستاره ای که می درخشی در شعر مریــــم! نمی دانم اینک از بلندای کدامین برج مهربانی به تماشایم نشستی نمی دانم چه اندازه درتاریکی این شب دلتنگ در انتظارم هستی و لی می دانم که شاید از تکرارها و تاخیرهایم پلک را بستی دلتنـــــــگـم...به اندازه ایی که نمی دانی... هر شب سوار بر کالسکه ی نقره ای مهتاب با چشمانی سرشار از راز ستاره به دیدارت می آیم در این کهکشانهای احساس که تنهایم و جز نام تو نیست در نایم تو را هر شب تماشا می نمایم اگرخواهی بدانی من کجایم روی قلب هر ستاره بگیر ردی از پایم تا برسی به قصر احساسی که در آن همیشه تنهایم سالیانیست که بی تو اینجایم من میان شکوفه باران قصرم ، دلتنگ ... سر بر شانه های شب گذاشته ام و به چشم های تو خیره شده ام دریاد می آورم آن شب را ... آن شب را که ستاره ای به من نشان دادی و گفتی... گفتی تنها ستاره ایست که این روزها در آسمان قلبم پر نورتر از هر چه ستاره می درخشد ... گفتی در انتظار افول ستاره ای... در انتظار عروج نور... و من خوب می دانم که چشمهای مشتاق ستاره بی تاب آن است که شب دلتنگی هایت را با پولک های محبت آزین بندد ، و در دستان تنهاییت مهر بنشاند تا در حکومت نظامی سکوت تو را همدم باشد تا بر روی غبار خستگی هایت دستی از آرامش بکشد و شب آرزوهایت را با الماس های علاقه روشن کند می دانم که می خواست لبخندهای نقره ای بر لبانت بنشاند خوب می دانم که ستاره دوست داشت جز در آسمان تو ندرخشد اما نمی دانم... هیچ نمی دانم که چرا گفتی این شب ها ستاره رفته است...دیگر نمی درخشد نکند راز پلک ستاره شبهای زیبـــــای تو را به تکرار برده است؟! نکند نور ستاره برای روشنایی کلبه ی تو کم است؟! شاید برق نگاهش هنوز کم اسـت یا شاید تماشای او پر از غم است روی ابرهای آرزو شاید ستاره ی تو تک و تنها ، دلتنگ و دلگیر از خویش نشسته است از تکرار خویش در چشمهای بی انتهای تو خسته است کاش ستاره می دانست چگونه باید برایت چشمک بزند کاش ستاره می دانست راه بازگشت به آسمان تماشایی قلب تو کدام است کاش می دانست... کاش...! سرمه می کشی به چشمات لحظه شاعرانه میشه زخمه می زنی به ســازم زخم من ترانه می شه قصه قصه از تو می گم تو که شـــــــاه پریونی می تونی مثل یه رویا منو تا عشــــــق برسونی زمین هر لحظه می چرخد زمان چون باد می رقصد تو را در یاد می آرم... به هر لحظه به هر رویا ... تو در گوی دل من می درخشی شهسوار آرزوها بر روی آن رخشی که می تازد به دشت آرزوهایم! تو را هر لحظه دلتنگم و در گوی بلورین خیال خویش با درد و غم هایم نمی جنگم غم عشقی که شیرین است پر پریدنها بی تو سنگین است دلتنگترم از پیش تنهاتر نشسته ام در خویش تو را ای عاشق و هم کیش بیا و اشتیاقم بخش برای لحظه ای پرواز برای لحظه ی آغاز بیا ای شهسوار ناز بیا ای عاشق و پر راز مرا پر کن ز آرامش از راز آن ساز بخوان یکبار دیگر باز آواز که جان می بخشدم هر بار در چشم های انتظار ... نمایان شو میان لحظه های بودن این دل هویدا شو میان گوی قلب من تو ای جادوی رویـــــــایی که بی تـــــــــــــو باز غم رنگم که بی تو باز در راه است چشمانم که بی تو باز دلتنگم...
شاید شبی چون ستاره در شبهای تنهاییت بدرخشم

