مرا به یاد داری ای بهانه ی همیشگی؟ چگونه باز گویمت غم قشنگ زندگی؟ شکفته ام میان غم شبیه بغض خاطره بهار کن دل مرا تو ای نسیم پنجره من که خاموش میان همه ی همهمه هام پیش تو من همان دختر شاعر و تنهام تو همان واژه ی پر شوق و امیدی که مرا پشت نگاه غصه دیدی سلام به مهربانی نگاه همیشه زلالت نشسته ام... تنها...روی پله های قصرم در انتظارت هستم نشسته ام با ورقی که روی آن واژه ها دلتنگند من که آشفته ی ایام نبودم با تو به دیدارم بیا که در طلوع ستاره ای دیگر شاعر شدم...
شاید تو را....
تو را دلتنگند