تبليغاتX
فروشگاه اینترنتی 24

Free JavaScripts provided
by

قصر احساس

به قصر بلوری احساس خوش آمدید
 

 

 

شاید این جمعه بیاید ... شاید...!

 

 

 

آسمان نام تو را می خواند

          قلب من منتظرت می ماند

           شاید این جمعه بیایی ...شاید !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شد چهارشنبه 23 خرداد1386در لحظه ی  19:58  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون 

"قلب تو.."
 
قلبت کتیبه ای باستانی است از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی نا خوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی نا شناخته را شاید... و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند بخوانی!

 
قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار ها روی غبار می نشیند؛ و تو هنوز منتظری... تا کسی بیاید وخاک این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است،کسی که می تواند از شکل های در هم و بر هم،واژه کشف کند و از واژه های بی معنا،فرمان و قانون به در بکشد.

 
گشودن رمز ها رنج است! و کسی برای رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد.کسی برای خواندن این حروف نا مفهوم، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد. اما چرا... همیشه کسانی هستند؛ دزدان الواح باستانی سارقان عتیقه های قیمتی!!
کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند.کتیبه ی قلبت را می دزدند چون...
پیش از آنکه قلبت را بدزدند، کاری بکن...شاید روزی خودت معنای این حروف را بفهمی،و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد .
 
 
 
+ نوشته شد چهارشنبه 23 خرداد1386در لحظه ی  19:55  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون 

 

 

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجر نا مردمی حتی تو دست سایه هاست
وقتی که عاطفه رو می شه به آسونی خرید
معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من که آخرین عاشق دنیام
ماهی مونده به خاک و اهل دریام
از همه دنیا برام یه چشمه مونده
چشمه ای به قیمت همه نفسهام

از همینه که همه عمرمو مدیون تو ام
تویی که عزیزتر از عمر دوباره ای برام
بی نیازی به تن قلندرم تنها لباسه
اما دستام به ضریح تو دخیل التماسه

خسته و زخمی دست آدمکهای بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
من برای گم شدن از خود و غرق تو شدن
راه دور عشقمو پیمودم اینجا اومدم.
 

+ نوشته شد چهارشنبه 23 خرداد1386در لحظه ی  19:53  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون 

 

دوست دارم صدای پاتو بشنوم

تو بیای سکوت غم رو بشکنم

دوست دارم به قلب تو سفر کنم

آسمون ُ واسه ی دیدن تو خبر کنم

دوست دارم ناز نگاتو ببینم

مثه خنده روی لبهات بشینم

دوست دارم تو باشی و ستاره های آسمون

همیشه  نگات کنم ای گل ناز مهربون

من و این آرزوهای بی نشون

روز و شب به فکر چشمای توییم

 

 

+ نوشته شد چهارشنبه 23 خرداد1386در لحظه ی  19:43  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون 

 

به فکر ماندن نباش... همه می رویم... و تنها خداست که می ماند!

 

 گاه گاهی که دلم می گیرد

می سرایم شعری... یا که شاید غزلی...

تا بدانی ای دوست گاه و بیگاه به یادت هستم!

 

 

+ نوشته شد چهارشنبه 2 خرداد1386در لحظه ی  21:32  با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون