پس از اون غروب رفتن ، اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر ، تو بيا شروع من باش
شب رو از قصه جدا كن ، چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من
اسمت رو ببخش به لبهام ، بي تو خاليه نفسهام
خط بكش رو باور من ، زير سايه بون دستام
خواب سبز رازقي باش ، عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخي شب ، تو طلوع زندگي باش
من پر از حرف سكوتم ، خالي ام ، رو به سقوطم
بي تو و آبي عشقت ، تشنه ام ، كوير لوتم
نميخوام آشفته باشم ، آرزوي خفته باشم
تو نذار آخر قصه ، حرفمو نگفته باشم
+
نوشته شد یکشنبه 31 تیر1386در لحظه ی 11:11 با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون

خدا٬ انسان وعشق؛
اين است "امانتي" كه بر دوش آدم٬ سنگيني مي كند
واين است آن "پيماني"
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم٬
و "خلافت" او را در كوير زمين تعهد كرديم.
ما براي همين "هبوط" كرديم٬
و اينچنين است كه به سوي او باز مي گرديم.
((دکتر علی شریعتی))
+
نوشته شد شنبه 16 تیر1386در لحظه ی 10:43 با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون
+
نوشته شد شنبه 16 تیر1386در لحظه ی 10:13 با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون
+
نوشته شد شنبه 9 تیر1386در لحظه ی 9:4 با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون