مناجاتی از شهید بزرگوار
مصطفی چمران
آرزو
آرزو داشتم ، چه آرزو های بزرگی!چه آرزو های دور و درازی!
چه آرزو های طلایی ای که احساس می کنم همه اش خاک شده
اکنون نا امید و دل شکسته دست ازآرزو هایم برداشته و تسلیم قضا و قدر
شده ام.فقیر، بدبخت و بینوا،دل بر مرگ نهاده ام و فهمی ده ام که در
خلال این تاریخ دراز پر درد،هزاران هزار چون منی ،آرزو های بلند در
سر داشته اند و همه پس از تجارب تلخ به خاک رفته اند
من بهتر و بلند پایه تر از آنها نیستم و ادعا های گزاف نباید بپرورانم و
نباید انتظارات بیجا داشته باشم.اکنون حیات در نظرم آنقدر پست شده که
به خاطر جان خود با هستی همه دنیا حاضر نیستم حقی را زیر پا
بگذارم یا دانه ای را به زور از موری بستانم یا در ادای کلمه حق از
مرگ یا چیزی یا کسی وحشت کنم
بلکه دست از جان شسته،خود به پیشوازت آمده ام و همه هستی خود را
خالصانه تقدیم کرده ام
+
نوشته شد چهارشنبه 4 مهر1386در لحظه ی 18:7 با قلم دلتنگی دخترک شاه پریون